سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
آتش دل

آتش دل

صبر کن سهراب!گفته بودی روزی قایقی خواهی ساخت ، خواهی انداخت به آب، دور خواهی شد از این خاک غریب. من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم. قایقت جا دارد؟

هنوز عادت نکرده ام به روزهای پاییزی...


هنوز عادت نکرده ام به روز های بارانی...


هنوز عادت نکرده ام به روز های جمعه...


هنوز عادت نکرده ام به روز های بی تو بودن...


هنوز عادت نکرده ام به نبودنت...


من فقط به تکرار عادت دارم...تکرار عادت های نداشته ام...



نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت 91ساعت ساعت 2:48 عصر توسط گفتن نگیم!| نظر

اگه .............................................................


FILL THE GAPS WITH YOUR OWN WORD.


جای خالی رو برام پر کنید!لطفا!



نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت 91ساعت ساعت 7:32 عصر توسط گفتن نگیم!| نظر

فقط می نویسم که صفحه خالی نباشه...فقط می نویسم که حال و هوام عوض شه!


شاید یه چیزی تغییر کنه...شاید درست بشه...


من نمی دونم! و فقط اینو می دونم که نمی دونم...


شما می دونید؟


؟


؟


؟



نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت 91ساعت ساعت 6:8 عصر توسط گفتن نگیم!| نظر

شب است. شبی سیاه. شبی بی ستاره ، به سیاهی روزی که خورشیدش خاموش خواهد شد. چند مرد در پی تن بی جان فاطمه روانند. در سکوتی بغض آلود ، به قبرستان بقیع می رسند . علی تن فاطمه را با دست های خود شسته و صورت زیبای او را برای آخرین بار به بوسه ی فرزندانش سپرده است . و اکنون خاک در انتظار است تا تن فاطمه را به امانت گیرد.امام آرام زمزمه می کند:


...سلام بر تو ای رسول خدا ، از جانب من و دخترت که اکنون به سوی تو روی آورده ، در همسایگی تو آرمیده و با شتاب به تو پیوسته است ... ای رسول خدا ؛ جدایی دخترت صبرم را اندک کرده و ناتوانم ساخته ... تنها مصیبت تو است که سنگینی مصیبت فاطمه را برایم اندکی سبک می کند... با دست خود پیکر دختر عزیزت را میان قبر و روی خاک نهادم...همه از خداییم و به سوی او می رویم . امانت به ودیعه داده شده ، پس گرفته شد ؛ اما نه اندوهم پایان می پذیرد و نه در تاریکی شب ، خواب قدرت ربودن مرا دارد. تا زمانی که خدا مرا به خانه ای دعوت کند که تو در آن اقامت کرده ای . به زودی دخترت به تو خبر می دهد که برای از میان بردن حقش با یکدیگر همدست شدند . خوب از او بپرس و خبر بگیر...


علی می رود که چون همه ی شب های تنهایی سر در چاه فرو برد و آنجا شکایت سر دهد. تصویر علی در آب خنک چاه می لرزد و فرو افتادن اشک هایش گاه و بی گاه تصویرش را که چون تصویر ماه بر آب افتاده است ، می شکند.


 


بر گرفته از کتاب ماه در چاه نوشته ی شهرام شفیعی.



نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت 91ساعت ساعت 9:10 عصر توسط گفتن نگیم!| نظر

نه واقعا! عقده ای بودن بده ها! آهاااااااااااااااااای  تو که می دونم اینو نمی خونی!
همین جوری هی بیا به ما گیر بده بعد ببین کجای دنیای رو می گیری!
خانوما برین سر کلاس!!!
خانوما چند بار بگم نزدیک نمازخونه صحبت نکنین؟


خانوم عزیز بسه دیگه !حالا یه ساله اومدی تو این مجموعه دلیل نمی شه که اینقدر عقده ای بازی در بیاری!


دوستان عزیز مدرسه می دونین کیو می گم؟اصلا!چشمک


دوستان غیر مدرسه شرمنده ایندفه خصوصی بود جریان!


 



نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین 91ساعت ساعت 5:44 عصر توسط گفتن نگیم!| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin